تبليغاتX
عشق و نگاه
عاشقی با اشعار شعرای بزرگ و دوستان شاعر

 

سقا خونه اینترنتی دیده بودید؟

حالا ببینید

می تونی برای هر کی که دوست داری شمع نظر کنی

اینم لینکشه

http://www2.postcards.org/go2/candles?page=2

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 22:1  توسط جعفر | 

 

Just For You

فقط به خاطر تو

Nothing Else Matters

 

So close no matter how far

 انقدر نزدیک (دل هامون)، که اهمیتی نداره چقدر از هم دور هستیم

Couldn`t  be much more from the heart

از قلب توقع بیشتر از این هم نمی توان داشت

Forever trusting who we are

باور کنیم برای همیشه آنچه هستیم را

And nothing else matters

و هیچ چیزه دیگری مهم نیست

Never oepened myself this way

هیچ گاه خود را چنین نگشوده بودم

Life is ours,we live it our way

زندگی از آن ماست به روش خودمان آن را می گذرانیم

All these words I don`t just say

این واژه ها تمام که نمی گویمشان

And nothing else matters

و هیچ چیزه دیگری مهم نیست

Trust I seek and I find in you

به جست و جوی اعتمادم در تو می یابمش

Everyday for us something new

هر روز برای ما چیزه تازه ای است

Open mind for a different view

ذهنت را برای منظری دیگر بگشا

And nothing else matters

و هیچ چیزه دیگری مهم نیست

Never cared for what they do

هرگز اهمیتی ندادم به کرده هاشان

Never cared for what they know

هرگز اهمیتی ندادم به دانسته هاشان

But I know

اما می دانم

Never cared for what they say

هرگز اهمیتی ندادم به گفته هاشان

Never cared for games they play

هرگز اهمیتی ندادم به بازی هاشان

Never cared for what they do

هرگز اهمیتی ندادم به کرده هاشان

Never cared for what they know

هرگز اهمیتی ندادم به دانسته هاشان

And I Know

و می دانم

So Close , no matter how far

چه نزدیک در چه فاصله چه تفاوت

Couldn`t be much more from the heart

از فاصله من و دلم بیش نمی تواد بود

Forever Trusting who we are

باور کنیم برای همیشه آنچه هستیم را

No,nothing else matters.   

و هیچ چیزه دیگری مهم نیست

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 21:26  توسط جعفر | 

زندگي نوشيدن قهوه است
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.
فرستنده:نازنين ديمي

قورباغه کر :

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با

تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ? اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

بساط شيطان :
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
فرستنده :مونا محبتي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 21:33  توسط جعفر | 
 

يک جمله :
دنبال کسي نگرد که بتوني باهاش زندگي کني ، دنبال کسي بگرد که نتوني بدون اون زندگي کني .

 

يک جمله
براي به دست آوردن چيزي که تا به حال نداشته ايد بايد چيزي شويد که تا به حال نبوده ايد.
فرستنده: محسن خاقاني
 
يک جمله
موفقيت در آرزوها ، نسبت مستقيم با قدرت اراده ما دارد.
ديل کارنگي
 
امتحان
صداقت تنها امتحاني است ، که نمي شود در آن تقلب کرد.
فرستنده:شيرين

يک ضرب المثل آلماني
افتادن در گل و لاي ننگ نيست؛ ننگ آن است که در آن بماني!!
فرستنده:شيما طباطبايي

يک جمله
چرا در جست و جوي محبت هستيد؟ خود خالق و باعث محبت باشيد.
فرستنده :بهزاد

يک جمله

اگر خاموش باشي تا ديگران به سخنت آرند بهتر كه سخن گويي و خاموشت كنند

 سقراط

 

يک جمله
هميشه حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش واقعي انسانها به حرفهاي نگفته انهاست .

 

به سلامتي :
به سلامتي درخت/نه به خاطرميوش/به خاطر سايه اش
به سلامتي کرم خاکي/نه خاطر کرمش/به خاطر خاکي بودنش
به سلامتي ديوار/که هر مرد نا مردي بهش تکيه مي کنند
به سلامتي مورچه/که کسي اشکش رو نديده
به سلامتي خيار/نه به خاطر خ اش/بلکه به خاطر يارش
به سلامتي گاو/چون نگفت من/گفت ما
به سلامتي شلغم/نه به خاطر شلش/به خاطرغمش
به سلامتي کلاغ/ نه به خاطرسياهيش/به خاطررنگيش
به سلامتي سگ/نه به خاطرپارسش/به خاطر وفاش
به سلامتي هرچي نامرده که اگه نامرد نباشه مردا شناخته نميشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:18  توسط جعفر | 

این لینک هدیه من به شما دوستان عزیز

http://www.persianyas.com/YASOld/doost/doost.htm

دوست معمولي ، دوست واقعي
دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
يک دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:1  توسط جعفر | 

آدم

 خدا آدم را آفريد و از روح خود در او دميد. سپس به همه فرشتگان فرمان داد كه به آدم، اين اشرف مخلوقات سجده كنند. همه سجده كردند به غير از شيطان كه تكبر ورزيد و سجده نكرد و خدا او را كه طغيان و سركشي كرده بود از درگاه خود راند و آتش جهنم را به او نويد داد، اما شيطان در عوض سالها عبادتي كه كرده بود مهلت خواست تا نشان دهد انسان ارزش سجده او و ديگر فرشتگان را ندارد و خداوند بلند مرتبه نيز تا قيامت به او مهلت داد

بقیه رو که خیلی شنیدنی هست در ادامه مطلب بخونید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:15  توسط جعفر | 

بر شعر دوستان عزیز سلام

من شاعر نیستم ولی حافظ و خیام و مولوی وعبید رو خیلی دست دارم

شما دوست عزیز اگر شاعر هستید یا شعرا رو دوست دارید برام شعر هاتون رو بفرستید تا به اسم خودتون در وبلاگ بزارم

برای شروع این اشعار زیبا رو از حافظ می نویسم

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است        سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب                  در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن                     بی روی تو این سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است             چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را                         هر لحظه زگیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر                        زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است                    همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است                وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سر گشته و رندیم و نظر باز                  وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز                        پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

                             حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

                             کایام گل و یاسمن و عید صیام است                                     حافظ

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم با وفا ندیدم جز درد

یک مونس نا مزد ندارم جز غم                                           حافظ

عشق رخ یار بر من زار مگیر

بر خسته دلان رند خمار مگیر

صوفی چو تو رسم رهروان میدانی

بر مردم رند نکته بسیار مگیر                                             حافظ

ای دوست دل از جفای دشمن در کش

با روی نکو شراب روشن درکش

با اهل هنر گوی گریبان بگشای

وز نا اهلان تمام دامن در کش                                   حافظ

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک

نقاش ازل بهر چه آراست مرا                                    خیام

 

برخیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما                            خیام

 

 ای دل چو زمانه می کند غمناکت

ناگه برود ز تن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت                            خیام

 

 مائیم و می و مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام وجامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب                                  خیام

 

 آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت

بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت                               خیام

  

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ارغوان نمیباید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست                             خیام

  

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

بیداد گری شیوه دیرینه توست

ای خاک ار سینه تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه توست                        خیام

 

 این کوزه چو من عشق زاری بودهاست

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی ست که بر گردن یاری بوده ست                     خیام

 

 تا چند زنم بروی دریاها خشت

بیزار شدم ز بت پرستان کنشت

خیام که گفت که دوزخی خواهد بود

که رفت بدوزخ که آمد ز بهشت                                 خیام

برای کسانی که سهراب را دوست دارند مثل من

ياد باد آن شب باراني
كه تو در خانه ما بودي
شبم از روي تو روشن بود
كه تو يك سينه صفا بودي
رعد غريد و تو لرزيدي
رو به آغوش من آوردي
كام ناكام مرا خندان
به يكي بوسه روا كردي
باد هنگامه كنان برخاست
شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد
برق در سينه شب بشكست
نفس تشنه تبدارم
به نفس هاي تو مي آويخت
خود طبعم به نهان مي سوخت
عطر شعرم به فضا مي ريخت
چشم بر چشم تو مي بستم
دست بر دست تو مي سودم
به تمناي تو مي مردم
به تماشاي تو خوش بودم
چشم بر چشم تو مي بستم
شور و شوقم به سراپا بود
دست بر دست تو مي رفتم
هركجا عشق تو مي فرمود

فرستنده : مهرنوش

دوستان شعرهاتون رو برام بفرستید 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:27  توسط جعفر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هدف من در این وبلاگ دوستی با خود و دیگران است
يک دعا
خدايا زندگي منو چنان قرار ده که در هر نفس به خودت نزديکتر شوم.

پیوندهای روزانه
درامد ماهیانه اینترنتی
ثبت نام برای نوت بوک مجانی
وب سازی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
وب سازی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان


www.irLearn.com

 

Counters
Free Web